|
مرگ من روزي فرا خواد رسيد ........ در بهاري خالي از فرياد و شور
|
تو مثل شبای / مهتابی و بارونی
سلام
بعد از این همه مدت ننوشتن سلام هم باید بگم.
اونقدری سرم شلوغ نیست که و قت نکنم اینجا بنویسم. بدون سوژه هم نموندم. اوووه . اینجا و این موقعیتی که هستم به اندازه ی کافی گز گز می ده به دستم ..... ذهنم بیشتر درگیره. علت اصلی اینه.
وقتی که نباشی / دلگیرم و می دونی
تقریبا رو دور افتادم. روزی یه فیلم خوب می بینم. درس هام رو مرتب مرور می کنم. کتاب های تخصصی می خونم و فم ترجمه رو هم سخت اما شیرین پیش می برم.
با این حال ذهنم درگیره. درگیر چی؟ نمی دونم. اما اونقدری هست که حتی نذاره اینجا بنویسم.
حرفای دلم رو / با اشک تو می گفتم
اما یه چیزو خوب می دونم. و اون هم جای خالی یه حس. فقط همین. نه اینکه بخوام عاشق بشما ! نه . اصلا. ولی بدجوری دلم برای اون حس انتظار تنگه.
بارون که می باره / باز یاد تو می افتم
خداحافظ فعلا.