|
مرگ من روزي فرا خواد رسيد ........ در بهاري خالي از فرياد و شور
|
خب . بي هيچ حرف اضافه و کليشه اي دارم مي نويسم. اينجا . تو اتاق خودم. با سيستم خودم . دارم نفس مي کشم . اگه بخوام با تعريف موجود زنده ي انديشمندان ارتباطي خودمو تعريف کنم : خب بله. زنده م چون ارتباطم از نو آغاز شده. اين اعتياد نيست که بشيني پاي سيستم و قبل از اومدن روزنامه رو دکه بري صفحه ي آخر و ستون ظنز ابراهيم رها رو بخوني. حتي اعتياد هم نيست که همه ي ستونش رو بخوني و دنبال کفتر بگردي. و چه بي نمک مي شه پستخونه ش که نمي گه حالا چي جوري قراره از اون بالا يه کفتر بيايه. چه تهديد بشم و چه نشم ، از امروز باز مي نويسم اينجا. خوشحال مي شم حس قدرت طلبي و انتقام جويي رو ارضا کنم. اين حداقل فايده ايه که مي تونم داشته باشم. نه ؟ فرزانه نه اهل مبارزه ست با کسي و نه اهل جا زدنه. همين مبارزه اي رو که با خودم شروع کردم تموم کنم هنر کردم. هزار تا ايده براي نوشتن تو ذهنم داشتم. شايد کم کم و نم نم نوشتم . شايد وقتي ديگر. ممکنه کمي برم تو جلد يه بچه درس خون و هر از گاهي نوشته هاي تخصصي بيارم اينجا. بايد ببينم چي پيش مي آد. من همچنان اعلام مي کنم : بي وطنم.