|
مرگ من روزي فرا خواد رسيد ........ در بهاري خالي از فرياد و شور
|
1 دختر برادرم هنوز شش ماهش نشده بود. گوشت پاي مچ دستش رو مي ذاشتم دهنم و مک مي زدم. مي گفتم گوشتت خوشمزه ست. کباب کنيم بخوريم؟ داداشم مي گفت : گوشت خالص خالصه . مثل گوشت بره. فقط از شير توليد شده . الان ۲۱ماهشه . يک سال و 9 ماهشه. پوستش شفاف مي درخشه و لطافت خاص هر بچه ي سالم رو داره. سه ماه همو نديديم. ديشب با چشماش بام حرف مي زد. از ته دل قربون صدقه ش رفتم. يادش نرفته عمي رو. عزيز خانوممه .
2 وقتي سر دست راست مي خوابه ، صورتش رو توي قاب کج مي بينم. پلکش مي افته و جمع مي شه پايين. دور چشمش چروک مي شه. هيچ وقت هيچ کرمي به پوستش نخورده ؛ نه کرم صورت و نه حالا کرم دور چشم. نه اون وقت که عروس تازه بود و نيازي نداشت به کرم نه حالا که همين جوري هم با هزار تا مايع ظرفشويي و وايتکس هنوز پوستش لطيفه . هرچند چروک زياد داره. عاشق مي شم. به اين مي گن عاشقي؟ هر چي هست خيلي دوست دارم خط خطهاي ريز دور چشمش رو. خيالش نمي دونم کجاست که مي گه وقتي تو هستي خيالم راحته. ذهنم آشفته مي شه. اس ام اس مي فرستم مي گم بغلم کن. مي گه بيا بغلم.آروم باش دختر.خوابم نمي بره باز. دست چپ مامان رو مي ذارم رو صورتتم. خوابم مي بره.
3 نمايشي نيستم . منزوي هم نيستم. تا پا رو دمم نره، کاري به کار کسي ندارم. اگه رفت _ پا رفت رو دمم_ عواقبش با خودشه. از کسي گله ندارم . دلخور هم نيستم. نمي تونم هم فيلم بازي کنم. فقط خودمم. با اين تفاوت که اگه از کسي خوشم نمي آد بي اعتنايي نمي کنم . محترمانه از کنارش رد مي شم. بچه جون ! اين اسمش ريا نيست.
4 خونه ي مامان خيلي خوبه. ولي زندگي مستقل يه چيز ديگه ست.
5 چه قدر بگم سنگت سرد ، داغت هميشه داغه؟
6 داريوش چي مي خوند؟ براي گفتن تو ، درد هم ديگر خجل مانده؟؟؟؟
7دلم يه بچه مي خواد . بچه اي که هر چي بلدم يادش بدم و بعد هم ولش کنم تا زندگي کنه. ترجيحا دختر باشه. خيلي مهمه که پدرش کي باشه وگرنه ....
8 دارم باسواد مي شم. معجزه ست. دارم عاشقش مي شم بي تعارف. مثل نهضت سواد آموزي مي مونه. کلاس دکتر آموخته رو مي گم. برم سر تمرينم. بايد نمره م بالاي 18 بشه. خودش مي گه امکان نداره.نشونت مي دم دکتر جان.
خستی در نوشتن افتاده به جونم ...نمی دونم از کجا و چی جوری؟ بیمارم؟ نمی دونم. حتی الان که پشت دستگاه خودم هستم . اتاق خودم و ............
ممکنه نوشتن یادم رفته باشه؟ ولی من که هزار تا سوژه دارم واسه نوشتن. حتی تو روزنامه. اگه همین الن اراده کنم دست کم ۱۰ تا ستون ورود ممنوع می تونم بنویسم. نه از اون ستونهای حرف دلی ها . نه. ستون های شسته و رفته . این حس ننوشتن رو باید پاک کنم. معنی نداره. البته یه چیز هم بگما . دیگه بدم می آد از اینکه بیام اینجا و حسم رو بنویسم وگرنه دست به نقد ۲۰ صفحه می تونم بنویسمم از سفرم از زندگی مستقل از برخورد مامان و از خونه و از حس مطلوب دوری و هزار تا چیز دیگه. و به راحتی دیشب داشتم فکر می کردم که وبلاگ دوستامو تحلیل محتوا کنم. اینم یه سوژه واسه بانمک ها. بی خیال.
تا بعد ...
قالبم سرد نبود ؟