تبليغاتX
simon's lake
مرگ من روزي فرا خواد رسيد ........ در بهاري خالي از فرياد و شور
۱ ذهنم آماده بود برای نوشتن. حالا که انگشتام رو کیبورد هیچی دلم نمی خواد بنویسم.

 ۲  از  فرصت های کوچک  م استفاده می کنم. اسمش سو استفاده نباشه؟

۳ همیشه یه آدم عوضی  هست که عیش آدم رو منغث کنه. اما مهم نیست.

۴ هنر لذت بردن کم هنری نیست. کمی بلدشم.

۵ وقتی با دکتر قندی تو جشنواره ی مطبوعات سلام و علیک کردم خبرنگارهایی که له له می زدن باش مصاحبه کنن چشماشون گرد شده بود. کیفور شدم.

۶ کاش آقاجون بود و می دید دخترش چه مقتصد شده. وقتی می شه مسیری رو با بیست تومن رفت اونم با سرعت بیشتر و آرامش بیشتر و امکان مطالعه حین مسیر ، مگه مریضم ۴۰۰ تومن ول بدم تازه اونم با ترافیک و هزار تا شامورتی بازی دیگه؟

۷ حسن سلیقه یعنی  خرید کاربردی. یه کیف سبک خریدم و ساده اما جادار با یه زی دم دست برای ول و بلیطو کارت مترو و کلید خونه. ۴ نفر ازم رسیدن از کجا خریدمش.

۸  چشمامو هم می ذارم و توت فرنگی رو با زبونم له می کنم. مزه ش از لا به لای پرز زبونم چشیده می شه و گاهی هم اون دونه های ریز و زرد رنگش زیر دندونم قرچ صدا می ده.

۹ به راستی صلت کدام قصیده ای ای غزل !

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 آبان1386ساعت 15:52  توسط محبوبه / فرزانه   | 

۱ خیلی خودمو کنترل می کنم که از روی سکوی مترو نپرم پایین و نرم تو تونل .

۲ امروز سر کلاس/ کنفرانس زینب حس قشنگی داشتم.

۳ تجربه تجربه  تجربه تجربه  تجربه تجربه  تجربه تجربه  تجربه تجربه  تجربه تجربه  تجربه تجربه  تجربه

۴ تحول رو ذره ذره می چشم .

۵  هنوز هم آخر دوش شیر آب سرد رو باز می ذارم. انگار که با آب خنک ، تشنگی پوستم برطرف می شه. زمستون چه کنم با سرمای وحشیانه ی این شهر پر کوه؟

۶ شکر تو در هزار بیش نتوان گفت .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 آبان1386ساعت 18:59  توسط محبوبه / فرزانه   | 

امان از این کامپیوتر که فارسی ساز نداره . یه متن نوشتم به چه بلند وبالایی. پرید.  نظمش رو به هم می ریزم  . از آخر می آم به اول.

فعلا رو ردور خواجه نوری ام : بذار خیال کنم منم اون که دلت تنگه براش...اونی که وقتی تنهایی پر می شی از خاطره هاش...بذار خیال کنم منم اونی که بودنش بسه....دوباره فال حافظ و دوباره توی فالمی...بذار خیال کنم بذار اگرچه بی خیالمی  .......

اتاق شاه نشین نصیب من شده. دیوار رو به تراسش ۴ تا لنگه در شیشه ای داره . از پایین تا بالا. واسه نورگیری خوبه اما طرفای ظهر که می شه  همه ی تخت رو پر می کنه از حرارت آفتاب. با نیازمندی ها پوشوندمش. نه تا بالا . اونقدر که تخت و میزم  سایه گیر شد . گوشه ی پایین سمت چپ همون جایی که بالشم رو می ذارم چسبش رو باز کردم و یه تا زدم به روزنامه . به اندازه ی ی مثلث شیشه لخت شد واسه دیدن آسمون. فقط یه ستاره پیدا کردم بس که  دکل مترو و لامپهای محوطه ش فضا رو روشن کردن . این تابلوی شهروند هم بد جوری نور داره. بلاخره ستاره ی  دوم رو هم پیدا کردم.

خدا بیامرزدش ارث خاله بتول مونده واسه م که باید وقت خواب چشمم به آسمون باشه. و بعد هم مامانم  عادت داره  واسه نماز صبحش  چشمش باید به  آسمون باشه .

از خاله بتول خوشم  می اومد چون اولین نفری بود که به باهوشی م اعتراف کرده بود.  از اون زنهای مقتدر و تا حدودی خوش گذرون بود. وقتی آبان سال ۵۲ گرسنه و گریون رو دست مامانم افتاده بودم این خاله بتول بود که به مامانم گفته بود : "  دختر جان ! بچه ت  باهوشه فهمیده حامله ای شیر نمی خوره. شیرت تلخه سینه ت رو نمی گیره. "

توی ۱۲ سالگی  مالک یه اتاق شدم یه وسعت یه دنیا.    ۲۰متر کم نبود. با سه تا پنجره ی رو به حیاط. حیاطی که ۲ تا باغچه داشت با ۲ تا درخت پرتقال و ۲ تا بید مجنون و یه عالمه گل بنفشه و شب بو و میمون و رُز . از ۷ تا اتاق خونه یکی ش مختص مهمان بود بالطبع . ساک و کیف خاله بتول رفت تو اتاق مهمان. از مدرسه که برگشتم یه تشک وسط اتاقم پهن بود و کیف خاله بتول جفت بالش بود با یه زیر سیگاری که دود پراکنده تو اتاق رو لو می داد .

زبون تیزی داشتم. ته تغاری هم که بودم..... مهمان حبیب خداست رو اون روز شنیدم  و این استدلال رو که " موقع خواب عادت دارم چشمم به آسمون باشه " 

این عادت به من هم رسید و امروز صبح دوباره یه چسب کوچولو از چسب نواری م کندم و روزنامه رو چسبوندم به شیشه تا شب که دوباره چسبش رو بکنم و ستاره ها رو دید بزنم.

شب های اهواز به همین ستاره هاش معروفه . اونقدر نزدیکن که باها ت حرف می زنن.  شاید اگه اونقدر دست و پامو نمی بست  هنوز هم دوستش داشتم. اهواز رو می گم. بازار کاوه با اون بوی زهم ماهی و میگوش .... بازار مرو با اون توریستهاش و تیپ های اجق وجقش ..... سبزی فروش های آخر اسفالت  و زنهای زنبیل به دستش .....بهشت آباد که چه مهمون های عزیزی رو تو خودش جا نداده .... خیابون نادری با همه ی  ازدحام وحشتناکه دم غروبهاش......بستنی یاران فلکه ی راه آهن ش  با فالوده های خوشمزه ش....فلکه ی ی ساعتش که برا ی رسیدن به ش مسافرها مچ دست شون ر و به راننده تاکسی ها نشون می ده ن ...... نخلستان های دور شهرش با عطر دل انگیز لگاح ......بلوار ساحلی ش با اسفالت تمیزو یکدستش ....هتل فجر با اون همه اسم جورواجورش : رویال استوریا .فجر.پارس...... پارک جزیره ش با ستونهای بتونی نصفه و نیمه ش....شرجی ها و هوای داغ و بارون های شلق لقی ش ...همه رو دوست دارم. هنو ز هم دوست دارم. با وجود همه ی قوم و قبیله ای بودن آدم هاش... با وجود همه ی خرده فرهنگ های گاهی عیر قابل تحملش ... با وجود محرومیت های اساسی ش ... .با وجود روح حاکم مردسالاری ش ..... با همه ی تاخیر پروازهاش....با وجود اون مه غلیظ دی ماه ش که روی لندن رو سفید می کنه ....

هنوز هم دوستش دارم. اهواز رو می گم. خواجه نوری هنوز داره می خونه : بال و پرم بودی خبر نداشتی .... تاج سرم بودی خبر نداشتی... سایه به سایه هر طرف که بودم ... همسفرم بودی خبر نداشتی...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 آبان1386ساعت 7:19  توسط محبوبه / فرزانه   | 

 الف ـ  دوم و سوم دبستان رو تهران خوندم. به برکت جنگ که آواره شدیم از خرمشهر. خرمشهر که کبوتر نداشت . فقط پاییزا انگار مرغ های دریایی  می مودند کنار اروند کنار ( شط العرب )  . کفتر چاهی اولین پرنده ای بود که پاییز ۵۹ تو حیاط خونه ی عمه خانوم به  فاصله ی کمتر از نیم متر می دیدیم. صداش به دلم نشست . از همون موقع. هی می گفت اووم اووو اوووم اوووو....  و از همون موقع صدای کلاغ برام خشن بود . با اون قاف غلیظی که از ته حلقش می داد بیرون.

امروز صبح با صدای کلاغ های کاج حیاط خونه بیدار شدم. یه پرتو  خورشید هم بیکار نموند رو پیشونی م . طبیعت جاندار دیدنی ای بود . دیدندی که نه حس کردنی. همون زیر لحاف لایکوی سبزآبی م که از اهواز اوردمش بام جمله ههای پست جدیدم رو مرور می کردم. کلاغه می گه قار قار ....

ب ـ همچنان کلاس فن ترجمه بهترین نشونه ای هست که برام تواین یک ماه اخیر پیش اومده. دکتر آموخته با سواد ، شوخ و کمی هم شیطون  درس می ده و کلاس رو می بره زیر شلیک خنده. من همچنان به لبخندی تنها کفایت می کنم. می شه بیشتر ازش چیز یاد گرفت . پس باید به ش نزدیک بشم. باید قلقش بیاد دستم. بدم می آد از این دانشجوهای سریش بشم. از خوشکلی هم که خداروشکر چندان بهره مند نیستم .  شرافتمندانه هم نمی بود .....  بهترین روش همون علم  هست. ... آره خوب منم یه آدم م با تمام پستی ها و نیکی هاش. فکر پلید هم از آدم که اجازه نمی گیره..اووووووووه  این همه آسمون ریسمون بافتم که بگم می خوام بیشتر از ش یاد بگیرم. همین. به خدا من دختر خوبی ام.

پ ـ  کسی می دونه چرا دلم واسه مامانم تنگ نمی شه؟ یعنی دلم میخواد ببینمشا . ولی بال بال نمی زنم. هر چند خدا م یدونه که چقدر تو فکرشم و ........ مامان خیلی دوست دارم. باور کن.  نم اشکمو ببین. قربونت برم من.

ت ـ چند شبه خوابه آقاجونو زیاد می بینم. آخیش. به قدر نبودنش تو بیداری یه دل سیر باش حرف می زنم تو خواب. کاش بتونم اقتدار و تواضع  و بزرگ منشی  رو ازش ارث ببرم.

 

ث ـ  در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام 
       گرم یاد آوری یا نه من از یادت نمی کاهم
       

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 آبان1386ساعت 9:16  توسط محبوبه / فرزانه   |