تبليغاتX
simon's lake
مرگ من روزي فرا خواد رسيد ........ در بهاري خالي از فرياد و شور

1 چه قدر به م گفت آروم باش. همه چی درست می شه. مثل  اسفند رو آتیش بالا و پایین پریدم. جسمی نه ها. روحی. خی اس ام اس دادم اضطراب دارم. اگه قبول نشم.تپش قلب دارم. می ترسم. هی اس ام اس داد آروم باش دختر. همه چیز درست می شه.  عین علیرضا می مونه حرف زدنش. یه جوری ولی فاصله رو حفظ می کنه. نمی ذاره / نمی ذارم مرزی شکسته بشه. این جوری بهتره. اونو نمی دونم. ولی خودم اصلا حوصلهی عاشقی روندارم . دست کم این روزا. چه اون روزهای تعلیق ، چه این روزهای پویندگی. از این که وجود داری ممنونم. از این که این جوری وجود داری ممنونم.

 

2 خیلی راحت تر از اونی که فکر می کردم درست شد. درست شد وقتی که فکرش رو هم نمی کردم . هیچ تصوری از برخورد احتمالی مامان نداشتم . اونقدر آروم و عالی پیش رفت و پای قول نامه نشستم که هنوز از شوکش بیرون نیومدم.

هرچند بشر ذاتا دنبال دردسر می گرده. تا حالا تشویش رفتن داشتم واضطراب مخالفت های احتمالی، حالا که همه چیز درست شده اون خونه شده برام معما. مثل یه سرزمین تازه داره انتظارم رو می کشه.

 

3 هیچ تصوری ندارم از شبی که بخوام یه جای غریب بخوابم. جای جدید رو قبلا تجربه کردم: هتل رامسر، هتل هایت مشهد ، هتل گرگان ، هتل قصر مشهد ،مسافرخانه ی بجنورد و مسافرخونه ی همدان . حتی هتل چمن رو.

این بار تنها م. قراره تنها بخوابم تو اون خونه که هنوز نمی  دونم چه شکلی هست حتی. با یه هم اتاقی و 2تا همخونه. حتی نمی تونم فکرش رو هم بکنم. می ترسم. ممکنه یعنی گریه کنم؟

آها یادم اومد. 3 سال تنهایی هتل کاروانسرای آبادن هم بودم. ایام  جشنواره ی فیلم اجتماعی . اون موقع هم تنها بودم. با هم اتاقی های همکار اما. تازه یه هفته بیشتر نبود. توی روز اونقدر که دنبال خبر و گزارش می دویدم که شب جنازه م می افتاد رو تخت.

 

4 می بافم به هم. می پیچم به خودم. ترش کردم. از توی راهرویی رد شدم که پر بود از خارهای ذهنی. فکر می کردم خارها ممکنه زخمی م کنند . رد که شدم دیدم نه خار بوده و نه زخم. یه تونل بوده با آبشاری از مهربونی . به قول حاج یونس فتوحی :" باید خطایی ازم سر بزنه که دیده بشم؟ "

مهربونی ای بود تو تونل که با لمس چمدون بسته شده ظاهر شد. هرچند که بازم در مقایسه با چمدونی که در شرایط مشابه برای برادرم بسته شد به مراتب غریب تر بود اما تحمل موافقت رفتن هم برای من کلی شادمانی داشت.

فردا که قطار راه بیفته یه چیزایی جا می ذارم. یه

دل پرگریه . یه سنگ سرد،اما داغ . یه کودکی بزرگ و یه بلوغ ناهمگون. همین و دیگر هیچ.

 

5با شجاعت و شهامت اعتراف می کنم : می ترسم. یه ترس لازم. یه ترس واجب. یه ترس پر امید. یه ترس دلچسب. یه ترس گنگ . یه ترس مبهم.

 

+ نوشته شده در  شنبه 28 مهر1386ساعت 17:56  توسط محبوبه / فرزانه   | 

۱  توی هزار تو های زندگی ، الان سر یه پیچ ایستادم. اگه این پیچ رو رد کنم ، تازه شدم مثل همون موشی که بند کفشش رو محکم بسته و می خواد بگرده دنبال پنیر تازه تر. این روزها از همه طرف حرف این موشها و پنیر تازهرو می شنوم. ۴ سال پیش که کتابش رو به پیشنهاد یه دوست خوندم نمی دونستم یه روزی سر کلاس کارشناسی ارشد قراره تجزیه تحلیل بشه. جالبه. و چه خوب که عادت  دارم به کتاب خوندن .

۲  آشفته نویسی م دلیل داره. دیدید وقتی همه ش منتظر یه اتفاق هستید ، منتظر یه مسافر بعد وقتی اون اتفاقه می افته یا اون مسافره می آد نمی دونید چی کار کنید. انگار که زبونتون بند بیاد. انار که دست و پاتونو گم کنید. هنگ کردم . یه هنگ خوشمزه.  انگار که... امل بازی در نمی آرم. دهاتی بازی هم همین طور. واقع بینانه نگاه می کنم و صادقانه می گم برای تمام مبارزاتی که داشتم ـ درونی و بیرونی ـ قبولی کارشناسی ارشد و تبعاتش مثل شکستن سد می موند . یه مرحله ی تازه ست  .برای خودم و برای خانواده م. نه به لحاظ مدرک و چیزای دیگه ش نه. دوری از خانواده ، تا حدودی مستقل شدنم و وووو خوب یا بد، نمی تونم از تقدیر و سرنوشت تشکر نکنم. چشم پوشی نکنم.

۳ ممکنه تا رو دور بیفتم ، نوشتنم کم بشه . ولی این تازه شروع نوشتنه. نوشتن های جدی.

۴  تو پایانه ی آزادی دنبال ایستگاه هفت تیر می گشتم. سه چهار تا ایستگاه که رفتم جلو از یه بلیط فروش ـ دم هر ایستگاه تو اتاقک یه باجه فروش بلیط هست ـ پرسیدم. با تشر نگاه عاقل اتدر سفیه ش رو برای نیم ثانیه بهم انداخت و گفت : مگه خودت سواد نداری . بخون رو تابلوهارو.  رفتم جلوتر. یه سرگردان مرد دیگه ای هم جز من از باجه ی بعدی پرسید . اونم جوابی مشابه من شنید.

من که ایستگاه هفت تیر رو پیدا کردم ولی دلم واسه اون پیرمرده سوخت. دلم سوخت که با اکراه کارش رو انجام می ده . دلم سوخت که مجبوره سرونه ی پیری کاری رو انجام بده نه خودش راضیه ونه می تونه خدمتش رو درست انجام بده. بیشتر دیگه دلم نسوخت. تو دلم کلی ذوق زدم که چه قدر سوژه ریخته  تو این شهر. سوژه هایی برای نرم خبر . یکی نیست جمع شون کنه. بس که همه افتادن دنبال سخت خبر و اسم و رسم و کلاس خبرنگاری. بی خبر از این که ، مهمترین اخبار برای توده ی مردم همین خبرهای روزمره / شهروندی  هست.

۵ اگه دیدید از فضای وبلاگ دارم دور می افتم به م بگید. شاید یه وبلاگ دیگه را انداختم واسه این جور مطالبم. فکر کنم وبلاگ جز یکی از درسهامون باشه. نمی دونم دقیقا. فردا ثبت نام دارم. وقتی با خدا حرف می زنم اگه نه همیشه همه تون  رو ولی توی روز حتما همه ی لینکها و کامنت گذارهام رو یاد می کنم.

۶

 

 

 

۷ از تبریک های همه  تون سپاسگذارم. ممنونم . امیدوارم برای بهترین آرزوهاتون به تون تبریک بگم.

+ نوشته شده در  شنبه 28 مهر1386ساعت 6:46  توسط محبوبه / فرزانه   | 

۱ مثل بوی نون داغ و تازه می مونه. همه چی زنده ست. به روز نه ، به ساعته. همه چی . حتی خماری بعد از یه کنکاش رخوت آور. دلچسبه  مثل آبی که تازه از دل کوه زده باشه بیرون. آب چشمه: زلال و پاک . نماد بیرونی ش زیاده. بگم؟ هواش ، اخبارش ، برنامه های تلویزیون ش، روزنامه هاش ، بازارش ، میوه فروشی هاش ، پاساژهاش، حتی همین کافی نتش . رفاهمنده. یه جور اطمینان خاطر می ده که به آدم جرات زنده بودن می ده. زنده ام. زنده ایم. نفس می کشیم و " زندگی"می کنیم.

۲ مسافرت نرفتم. اومدم تهران. برای چند روز فقط. ولی انگار بیشتر می خوادم. می خواد موندگارم کنه. دیروز خیلی شانسی فرهیختگان گرفتم. قبول شدم. علوم تحقیقات  رشته ی مطالعات ارتباطات اجتماعی .

۳ موفقیت نقطه نیست.پروسه ست. یه پله رفتم بالا ولی هنوز مونده تاپروسه کامل بشه. باید تسلیم بود. تسلیم م.

۴ فرزانه/محبوبه نه بی وفاست و نه نا سپاس .

۵ عنوان این پست اسم کتاب محمدحسین شهسواریه.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 مهر1386ساعت 11:30  توسط محبوبه / فرزانه   |