تبليغاتX
simon's lake
مرگ من روزي فرا خواد رسيد ........ در بهاري خالي از فرياد و شور
باز هم زندگی
باز هم عطر نفس های زندگی
باز هم بوی خوش مهربانی
از کجا ریشه می یابد بهار؟
خواهش " شدن "  است که جان می دمد به روح پریش
من در تکرار بی ملال پست و بلندای زندگی
پس می دهم جواب
رضایت درونی ، نمره ی قبولی ست
بخل و حسد می سوزاند
هیهات
باید که گذشت و گذاشت
گذاشت تا غیر برسند به تجربه های مشابه
گذشت از غیر که دلگشادی را خوشتر می آید
آنکه ناخواسته و نادانسته و نابلد
 لذت زندگی را به خشم و زهر بدل می کند، خود داند
می گذرم من اما تن نمی دهم
نمی دهم تن به  سم
سم فریب
سم دروغ
سم حسد
سم غرور و بخل ورزی
در نهایت بی پناهی عینی
دل می دهم به تسبیح " الا بذکر الله تطمئن القلوب "
و آرام می گیرم
هر افترا و بهتانی را می شنوم و دم نمی زنم
نخواهم زد بعد از این نیز
من خودم هستم
فرزند همان مادری که از خون نوزادش گذشت
همان مادری که به جبر سلطه پذیری جامعه ی مرد سالار
تسلیم محض مرد خود شد و  وارونه عذرخواست
از کسی عذر خواست که در واقع مقصر داستان بود و خون نوزاد گردنش
خدایش بیامرزاد
روحش شاد
پدر می گفت : ارحم ترحم.
رحم کن که خدا به تو رحم کند
بگذر که خدا از تو نیز بگذرد
نباید ...  نمی توانم که فرزند خلف این دو نباشم
فرزانه
فرزند محمد باقر و زهرا
پیش کش می کند همه ی آسیب ها را
همه ی تهمت ها را می  ریزد به دریا بلکه شسته شوند
و تصمیم کبری این برهه از زندگی را با خود علنی عهد می بندد
تصور آشفتگی را هم نباید راه داد
آرام باش و دعای خیر خود را بدرقه آنی کن که آرامش را از خود و از تو دریغ کرده
باشد تا در کهکشانها ستارگان اقبالمان نیز یاری مان کنند
برای تو از خدا آرامش طلب می کنم و  قدرت لذت بردن از زندگی حتی از نداشته ها

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 14 مهر1386ساعت 12:56  توسط محبوبه / فرزانه   | 

برات متاسفم مصطفی. فکر می کردم برادر بودی. فکر می کردم بوی آقاجونو می دی.فکر می کردم خیلی مردی چون پسر آ قاجونی. افسوس .افسوس که همه ی پیش بینی های آقاجون درست از آب دراومد و تو شدی.....

 افسوس که ارزون فروختی مون . همون طور که طی ۸ سال  آقاجون رو ارزون فروختی . افسوس که قدرتش رو ندارم که  مثل  تو  مامان رو کنار بذارم .  افسوس نه. خدار رو شکر می کنم. شکر می کنم که هنوز عاطفه در من نمرده. هنوز شهوت اونقدر وجودم رو پرنکرده که به خاطر ارضای نفسم  ، خانواده ی خونی م رو در تنگنا بذارم. خدارو شکر که مجبور نیستم به خاطر بچه ی مردمی که .....  از ریشه های خودم فاصله بگیرم. خدار رو شکر می کنم که می فهمم یه زن ۶۴ ساله ی بی پناه ، بیشتر از یه زن ۳۰ ساله ی .... ارزش داره .

فقط افسوس که نمی شه آقاجون زنده بشه و به پاش بیفتم و بگم که اشتباه کردم که از تو و  ... دفاع کردم. به ش بگم اشتباه بود که پیش بینی هاش رودست کم گرفتم.

زندگی ما همه ش غلط بود . همه ش. عمه خانوم حرف درستی می زنن : محبت زیاد دشمنی می آره.

در زن بودن خودم مرد نیستم ،  اگه فقط یه بار دیگه محبت کنم.  و این یادت باشه که فرزانه برات مُرد . برای همیشه. محاله دیگه خواهری به اسم من داشته باشی.

+ نوشته شده در  جمعه 13 مهر1386ساعت 12:25  توسط محبوبه / فرزانه   | 

 حالم خوب هست علیرضا جان ولی تو باور نکن.

چه قدر گریه کنم مسعود؟ خشک شدم.

سر سپرده یعنی تسلیم محض سرنوشت، غزال جان.سن بالا؟ ۳۵ سالمه .

"شدن " این از موندن و رفتن و حتی بودن مهمتره سعید.

ازدواج .......بذار هیچی نگم رافائلو.

خوبم خانوم ثابتی عزیز؟نه خوب نیستم. آرومم . تب هم ندارم. ولی به شدت وحشت زده م. می ترسم. از همه چیز. هرگز انقدر بی پناه نبودم. بی پناه ،در به در، غریب.

جایی برای گفتن حرفهام نیست، آزاده جان. کجا حرفمو بزنم که "غیر" نشنوه؟

چی به ت بگم اوریانا؟ من بی رمق تر از اونی هستم که بخوام حرفی بزنم. می خونمت. می دونمت. می فهممت. کاش دردم فقط اونی بود که می دونستی. هر روز یه تئاتر تازه. یه نمایش که من کارگردانش رو خوب می شناسم ولی بقیه بدجور باور می کنن بازی زیر پوستی بازیگرش رو. و از پس این همه تئاتر " فرزانه"می شه قربانی. قربانی سو تفاهم ایجاد شده از توهمات یه آدم کوتوله .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 مهر1386ساعت 10:57  توسط محبوبه / فرزانه   | 

 

1

دلم تنگه برای گریه کردن کجاست مادر کجاست گهواره ی من

نگو بزرگ شدم نگو که تلخه نگو گریه دیگه به من نمی یاد

بیا منو ببر نوازشم کن دلم آغوش بی دغدغه مي خواد

2

پروپرانولول به دادم رسیده .

3

من سر سپردم .

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 مهر1386ساعت 4:17  توسط محبوبه / فرزانه   | 

از عاشقی بیزار م. می شه یه حس تازه معرفی بشه؟

می شه دیگه نخوام/نتونم ، عشق/مهر بورزم؟

می خوام یه جور نو باشم.

یه چیزی که از احساس های قبلی م خبری توش نباشه.

چی رو باید تجربه کنم؟

دلهره رو که داشتم!!

آرامشو؟ چی هست؟ خوردنیه یا پوشیدنی؟

می شه از انسانیت استعفا داد؟

 لعنت . این هم که تکراریه.

چرا هیچی نو نیست؟ هیچی . هیچی . هیچی .

همه ش تکرار. حتی عبادت.

یه تحول لازم نیست؟یه انقلاب؟ انقلاب فردی؟

حتی نوشتن هم دیگه تکراریه. خوندن هم. نفس کشیدن که دیگه مبتذل ترین کاره.

باید بوسید. می بوسم . چی رو؟ کجا رو؟ کدوم پیشونی با لبهای ماسیده ی من نورانی می شه؟

ضریح دلم با اشک کدوم گُر گرفته ای شسته می شه؟

ذره ای از تاریخ تو لحظه هام نیست که بخوام دچار اتهام رُهبانیت بشم.

راحله می گه برو. این رفتن بدجوری داره صدام می زنه. گردنبند افغانیه علیرضا رو برداشتم با تمام شعرایی که نادره برام نوشته. آیت الکرسی چینی علیرضا و اتودی که به م داده. دیپلم و لیسانس و مدرک خبرنگاریم هم هست. شناسنامه و کارت ملی و دفترچه تلفنم. شارژر موبایلم ...........و کتاب چی ببرم؟ فقط 4 تا درسی. اما سی دی هام رومی خوام. قرمز/آبی/سفید/پدرخوانده 1 و2 /خیلی دور خیلی نزدیک / کارل ارف / نغمه های سکوت / به  تماشای آبهای سپید و سلکشن مینو.

خودنویسهام رو نمی برم. رواننویس های رنگی م رو هم همینطور.باید سبک برم. می خوام خالی شم. آها . لاک شکلاتی م رو هم بذارید بردارم و تسبیح چوبی م.

کار دیگه ای ندارم. باید رفت. تا رفتن صرف نشه ، رسیدن معنی پیدا نمی کنه. ساده بنویس محبوبه. شب شده. باید رفت تا رسید.

می رم تو حیاط یه چرخی می زنم. ماه تو آسمونه. درست بالا سر اتاق من . اتاق گوشه ی هال. اتاق بنفش. اتاق بی پرده. اتاق در های کمد باز. اتاق موکت تیکه تیکه. اتاق بدون لوستر. اتاق جارو شده. اتاق بی بوی آقاجون. اتاق شکنجه.

لعنت به من که تا دم در حیاط حتی نمی رم. برمی گردم. پتو رو باید بکشم رو ش. خوابه. پیشونی ش رو می بوسم. شب بخیر.

 

----

اضافه بر سازمان

اینو نوشتم واسه اینکه یادم باشه هیچ کی اونی که می گه نیست .

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 مهر1386ساعت 1:30  توسط محبوبه / فرزانه   | 

 

۱  یه نور بنفش و سبز، ۳۰ ثانیه تو چشمم وول می خوردن.

۲  خانم پیروزی منو صدا می کرد بیا کارت دارم. من از یه نفر پول گرفتم که برم پیشش : ۲ تا ۲ هزار تومنی و ۱ هزارتومنی.

۳   من ی که از بچه گی تو این جور مجالس بودم و فرداش کلی خودمو واسه آقاجون لوس می کردم که تونستم بلند دعا بخونم ، این شدم !!!!!!! وای به حال بچه های حالا که نه خودشون می رن و نه مادرا شون زحمت می کشن تو این جور برنامه ها باشن.

۴  اگه بگم کنارم بودی ، باور کن شوایچی.

۵  اسمش چیه؟ این که شرایط استفاده کنیم و به جبر ، ظلمی رو تحمیل کنیم؟

۶  کی گفته احیا چرت و پرته؟ انجام ندادن کاری دلیل بر بی خودبودنش نیست. هست؟ احترام به عقیده چی می شه؟  احترام به باور؟

۷  مجله ی هفت این ماه رو حتما بخونید و البته شهروند امروز رو.

 ۸ راحله راحله راحله راحله رااااااااااااااااااااحله منم دل تنگی می خوام. عجیبه؟ می خوام دور شم. دووووووووووووووور. اونقدر که دل تنگم شن دلتنگ شون شم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 مهر1386ساعت 10:21  توسط محبوبه / فرزانه   | 

 

من گلی بودم

در رگ هر برگ لرزانم خزیده عطر بس افسون

در شبی تاریک روئیدم

تشنه لب بر ساحل کارون

آری این منم که در دل سکوت شب

نامه های عاشقانه پاره می کنم

ای ستاره ها اگر به من مدد کنید

دامن از غمش پر از ستاره می کنم

در منی و این همه زمن جدا

با منی و دیده ات به سوی غیر

بهر من نمانده راه گفت و گو

تو نشسته گرم گفت و گوی غیر

و این منم

زنی تنها

در آستانه ی فصلی سرد

در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین

من خواب دیده ام که کسی می آید

من خواب یک ستاره ی قرمز دیده ام

و پلک چشمم می پرد

و کفش هایم هی جفت می شود

وکور شوم

اگر دروغ بگویم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 مهر1386ساعت 14:7  توسط محبوبه / فرزانه   |