|
مرگ من روزي فرا خواد رسيد ........ در بهاري خالي از فرياد و شور
|
ژیل بر اثر حادثه ا ی مرموز دچار فراموشی می شود . همسرش لیزا او را به خانه می آورد اما ژیل حافظه اش را از دست داده است و سعی می کند از صحبت ها و تعریف های همسرش گذشته را بازسازی کند و هویت خود را بازیابد. اما آیا لیزا به او دروغ نمی گوید تا تصویر دیگر ی از زندگی زنا شویی شان ارائه دهد؟ اصلا این زن کیست؟ آیا حقیقت دارد که همسر اوست؟
خرده جنایت های زناشوهری داستان زوجی است در پی حقیقت . در این نمایشنامه نویسنده با طنزی سیاه ، تحلیلی ظریف از دلداگی و زندگی زناشویی ارائه می دهد و خواننده را متحیر و شگفت زده هر لحظه غافلگیر می کند.
خرده جنایت های زناشوهری / اریک امانوئل شمیت / شهلا حائری / نشر قطره / 88 صفحه / 1000 تومان
تو بیست سالگی می شه به سن و سال اعتنا نکرد ، ولی بعد از چهل سالگی دیگه نمی شه تو رویا زندگی کرد . یک زن وقتی به سنش پی می بره که متوجه می شه زن های جوون تر از اون هم وجود دارن.
به عقیده ی تو یک مبل درست و حسابی باید ناراحت باشه. اسم این فنری رو که تو ران چپت فرو می ره گذاشته بودی فنر روشنفکری،عقربه های ذهن ، سیخ هوشیاری!
اسم شلوغی کاغذهای انبارشده ی روی میزت رو گذاشتی " نظم بایگانی تاریخی " . دائم می گی کتابخونه ی بدون خاک مثل کتابخونه های اتاق انتظاره. به نظر تو چون خود نون رو می خوریم پس خرده های نون هم کثیف نیستن. می گی خرده های نون اشک های نون هستن که وقتی می بریمش از شدت د رد از چشماش سرازیر می شه. لامپ های سوخته رو عوض نمی کنی به بهانه ای که باید برای مرگ روشنایی چند روزی عزاداری کرد.
من با خودم هم موافق نیستم. برای اینکه یک مغز ندارم . دوتا دارم. بکی متجدد و مدرن. اون یکی سنتی و عقب مونده. اون مدرنه به آزادیت احترام می ذاره ، ازگذشت و بزرگواری ش سرمسته ، با ظرافت از خودش شعور و درک نشون می ده. اما اون یکی می خواد که فقط مال من باشی ، حاضر نیست تورو با کسی شریک شه .
تو این کتاب زندگی زناشویی رو مثل مشارکت دو قاتل معرفی می کنم. چرا؟ برای این که از همون اول هم تنها چیزی که باعث می شه یک زن و مرد با هم باشن ، خشونته..............
هر سال روز تولدم یا نوروز یه عقیده ای ، یه اخلاقی ، یه مفهمومی ملکه ی ذهنم می شه. می فهمم که به واسطه ی اون تثبیت یه سال بزرگتر شدم. انگار بدنم دست از لجبازی برداره و خیلی راحت یه چیزی رو که قبلا باش مخالف بودم رو بپذیره.
من تجربی نخوندم. اما تا این حد می دونم که بدن ما همه ش از عنصر تشکیل شده ؛ کربن و اکسیژن و ئیدروژن و این جور چیزا. و البته ترکیبات شون. یه جوری این ترکیبات باید منظم باشن تا بدن تعادل داشته باشه. نه مثل من که هیدروکرابت اضافی دارم. هرچند این نمونه ی خیلی ظاهری ش هست. حتی برای تعادل روح و روان هم کار دست همین عناصر جدول مندلیف هست. اونا باید به یه انسجامی برسن تا همه چیز اوکی باشه.
خوب یا بد تصمیم خودمو گرفتم. باید شرایط زندگی م رو تغییر بدم. برخلاف تصور عموم من معتقدم که هر لحظه آدم باید تغییر کنه. این یه جبره. خوب؟ برای این تغییر شرایط لازم بود صحبت کنم. حرف بزنم. بگم چی می خوام. اما وقتی فشار اونقدر از همه طرف هست که نمی تونی یه میلیمتر هم تکون بخوری ، اون وقت باید چی کار کرد؟
مبارزه اساس زندگی بشر هست. لطفا از دستفروشای انقلاب کتاب "چه کسی می تواند مبارزه کند؟" نو شته ی دکتر عبدالکریم سروش رو تهیه کنید و بخونید. یه کتاب لواشکیه.
راستش هر چی نگاه کردم دیدم اگه بخوام مبارزه کنم باید دل بکنم ، باید دل بشکونم. من آدم دل کندن نیستم. نمی تونم دل بشکونم. اما خب هیچ مشکلی فقط یه راه حل نداره. لطفا برنامه ی شبکه ی چهار رو ببینید: دو قدم مانده به صبح . برای هر مشکلی هزاران هزار راه وجود داره فقط و تنها فقط اگر کمی خلاق باشیم. خلاقیت م رو قلقلک می دم. با یه قدم عقب گرد شرایط ، کلی قدم می تونم بیفتم جلو. سر بسته گفتم؟/نوشتم؟. فقط اینو بگم مامانم راضی شد خونه رو عوض کنیم. این یعنی کلی محیطم زنده تر می شه. یعنی از این خونه ی کلنگی رها می شم. یعنی مثل آدم قرن بیست زندگی کردن. یعنی نو شدن. یعنی نفس کشیدن تو چارچوبی که دوسش داری. یعنی دل خوشی ها کم نیست مثلا این خورشید.
می شه کمی زحمت به خرج داد و از راه ها ی سخت تر پول دراورد. فاکس و ایمیل رو واسه چی گذاشتند؟ اگه بتونم ویراستاری نشر رسش رو هم بگیرم که عالی می شه. کلاسهای آی سی دی ال رو هم که برم می تونم کار تایپ پایان نامه بگیرم. اصلا هم خودم رو مذمت نمی کنم . کار هرگز عیب نیست. حتی خرده کاری. مهم جنم کار داشتنه و پول دراوردن حتی اگر کم باشه. در عوض اینجوری مامانم رو مثل گل نگهداری می کنم. اصلا هم مهم نیست که بگن "برو دنبال زندگی خودت مثل بقیه ی خواهر وبرادرات. چرا تو فکر زندگی خوت نباشی؟ اون زندگی خودشو کرده.حالا نوبت توئه. "
مزخرفه ن این حرفا. اگه با شاد بودن من مامانم غصه بخوره ، می خوام نباشه اون شادی. اون نمی تونم خودشو عوض کنه ، با شادی های من برای خودش شادی بیافرینه، من که می تونم. می تونم هم دل اونو به دست بیارم و بمونم پیشش هم دنبال کار خودم باشم ! سخت هست ولی می ارزه . پدر رو که مفت مجانی از دست دادیم. این یکی رو نمی ذارم الکی از چنگم بره.
تو خونهی جدیدفکر کنم کمتر خسته بشم. فکر کنم کمتر بی هوا بمونم واسه نفس کشیدن. فکر کنم.......نه دیگه نمی خوام به هیچی فکر کنم. باید تو لحظه زندگی کرد. تو لحظه شاد بود. آفریدن سختی برای شادمانی آینده ( که خیلی هم معلوم نیست شادمی واقعی باشه ) کار مضحکیه.
من هستم. با تمام قوا. زندگی می کنم. تغییر می دم. شاد می سازم لحظه هامو؛ بدون اینکه آسیبی به مامانم بزنم . باید طلا بگیرمش تا ازم نرنجه. باید تو پر قو بخوابونمش .
هیچ مانعی برای پیشبرد اهداف من وجود نداره تا زمانیکه خودم نخوام. خودم نمی خوام. به همین راحتی و سادگی. از خودم گاهی تعجب می کنم چرا اینقدر سخت می گیرم؟ " زندگی 4 روزه ارزش این همه حرف و حدیث رو نداره. " این جمله رو دیروز اس ام اس کردم . جواب صحیحی هم گرفتم : " آروم باش. به مرور همه چیز خوب پیش می ره. "
"عظمت در نگاه توست ، نه در آن چیزی که بدان می نگری ."
1) آدرسم رو تو
1) آدرسم رو توی favorites ت یا توی موبایلت اضافه/save کن که هی دنبالم نگردی تو گوگل.
2) وقتی آدم منافع ش به خطر می افته ، تا کجا می تونه خودخواه بشه؟
3) حامد !!!!!!!!!!
4) هنوز هیچی نشده ، مخالفت مامان با رفتنم شروع شده. زورش خیلی بیشتره . خودش هم اینو می دونه. فقط ای کاش یه ذره فقط اندازه ی یه خردل اونقدر که فکر بقیه ی بچه هاش بود کمی هم شرایط من رو می سنجید.
5) نباید غصه به دل راه بدم. من خوبم. ناچارم که سرپا بمونم. برای بودن. برای شدن. با استواری هر چه تمام تر ، اعلام می کنم که هستم .
6) روزگارست آن که گه عزت دهد گه خار دارد / چرخ بازیگر از این بازیچه ها بسیار دارد
7) دربدترین شرایط ، خوشحالم که زندگی رو با همه ی سختی هاش می تونم تحمل کنم و با نداشته هام خوشحالم .
8) حرفای رئیس رو باید طلا گرفت : آدم وقتی خوشبخته که با نداشته هاش دوست ش داشته باشند.
9) بذار سرنوشت این جوری برام رقم بزنه : از دل گریخته ای که خود را وقف کرد و گاه دم زد و صبوری اما ، با طروات نگه ش داشت.
10) فقر فکری آسیب دهنده تر از فقر مالی و حتی فقر فرهنگی ست.
11) اه و پیف نه زندگی دیگران رو زیر سوال می بره نه زندگی آدم رو پررنگ می کنه. باید به اعتبار شخصیتی فکر کرد.
12) خواهر خوانده ی عزیزم ! دستت رو از راه دور می فشارم و برات یه ضرب المثل می گم : خودوم خوب بووم اوخوهاروم . تختو کوش ماروم که دختر مردومه.
ترجمه ش این می شه : خودم خوب باشم با خواهرم. تخت کفش مادرم. اون که دختر مردمه !!!!!!!!!!!!!
14) من اصلا خرافاتی نیستم و به عدد سیزده آلرژی ندارما. گفته باشم.
15) شهامت به م نده که اگه بخوام شجاع بازی دربیارم انقلاب می کنما. از خودم می ترسم!
16) تئاتر گل درشتی بود موبایل و خواهرت زنگ زده و شوهر من و .....
17) یکی از پندهای آقاجون : من اختیارم رو دست هیچکی نمی دم.
باید به ش عمل کنم.
18) یادتون نره من دلم واسه هیچکی تنگ نمی شه.
19) مدیر خوبی نیستم ولی ایده های مدیریتی زیاد دارم که دارن خفه م می کنن.
20) ما از دل گريخته هاي فراموش شده در اين عصر معراج پولاد
دست و پا شکسته ي سنت و اغواشده ي مدرنيته
توی اين نا کجا آباد بي رونق
تکرار مي کنيم
روز را
و شب را
هنوز
را
هیچ وقت یه دوست صمیمی نداشتم. اونقدر که به ش لم بدم و تو خیلی از مواقع ضروری بتونم روش حساب باز کنم.
برام جالب بود وقتی امتحان پایان ترم داشتیم آرزو می گفت وایسا با هم می ریم. دومادشون صبح که می رسوندش دانشگاه همونجا تو پارکینگ می موند تا امتحان آرزو تموم بشه و برش گردونه خونه.
بگذریم از اینکه 3-4 سالی هست نادره خیلی به م لطف داره. اونم هیچ وقت من به عمد به ش زحمت ندادم. شاید هم یادم نیست. ولی بیشتر اون لطف کرده به من.اینو یادم نرفته و نمی ره. حتی از این که بگم تجربه های آزاد واسه م کتاب و مجله خرید و رسوند دست مینو که بیاره برام هم هنوز خجالت می کشم. اونقدر که خودش اصرار کرد من قبول کردم.
یاد گرفتم که هوار نشم رو هیچکی . از راهکارهای آقاجون یکی هم این بود که " همیشه دستت رو بزن رو زانوی خودت و بگو یا علی. "
دوست رو از کجا می شه پیدا کرد؟
همسایه؟ پریسا و پرستو نوه های همسایه مون بودن تو خرمشهر. فقط وقتی می اومدن پیش خانوم بزرگ با ما همبازی می شدن. اما دوست نبودیم با هم. 2 سالی هم که تهران بودیم معصومه پنبه کار تنها همکلاسی ا ی بود که یه روز رفتم خونه شون . و البته شبنم کربلایی که باباش دعوام کرد و سر ظهر برگشتم خونه. از 4 ابتدایی تا دوم راهنمایی هم ایمان زبیدی همسایه و همکلاسم بود. اما دوست؟ نمی دونم. از دوم راهنمایی به بعد هم که اصلا دختر همسایه نداشتیم.
همکلاسی؟
شبنم سراجی رو خیلی دوست داشتم. اونقدر که حسودی م می شد زنگ تفریح با یکی دیگه بگرده. رفت و آمد هم داشتیم به خونه ی هم . اما دوستی مون پایدار نموند. راهنمایی از هم جدا شدیم.
راهنمایی که هیچ.
دوستای دوره ی دبیرستان هم ، خیلی پایداری نداشت. آخرین دوست نازنین دبیرستانی م آنیتا بود که لطف کرد و شب اومد خونه تا آمپول آقاجون رو تزریق کنه؛ سال 82. بعد هم که خبر فوت رو شنید اومد و سر سلامتی داد. رفت.
دانشگاه هم که فقط 11 تا دختر بودیم توی یه کلاس. دوره ا ولی بود که رشته مون راه اندازی شده بود. این 11 نفر تقسیم می شدن به 4 تا گروه . سیمین از رشت و پرستو از تهران . آرزو و میترا. پرسا و پریسا و فریده با هم بودن. و 3 تای دیگه که کلا از کلاس جدا بودن.
موند محل کار که همین نادره مونده برام. که هنوزم هست.
تجربه دوستیابی رو تو چت هم داشتم. دوست های دیده و ندیده که چیزای زیادی ازشون یاد گرفتم. ولی باز هم بیشتر در حد یه آشنا بودند نه دوست. همین طور وبلاگ.
اما نه.
دوستای وبلاگی یه جور دیگه با آدم تا می کنند. تو زمان خیلی کوتاه چنان با هم مچ شدیم که خودمم باورم نمی شه. حالا از همصحبتی و این جور حرفا که بگذریم، کاری که مدتیه یه دوست وبلاگی داره برام می کنه چنان منو شرمنده کرده که اصلا نمی دونم چی جوری تعریفش کنم.
می خونیم عزیزم. ولی باور کن هنوز باورم نمی شه مگه ممکنه؟ یه آدم ندیده و نشناخته چنین لطف بزرگی در حق یکی دیگه بکنه؟ شاید به نظر تو چیزی نباشه ولی من اصلا نمی تونم هضمش کنم. گاهی اصلا پشیمون می شم. چرا باید به ت زحمت بدم؟ تو چرا باید انقدر واسه من رو بزنی؟ امروز که با "ک.ب" صحبت می کردم اونقدر خودمونی با من سوالاش رو پرسید و شوخی کرد و حرف زد که مونده بودم آیا می تونم از پس این همه محبتی که داره به می شه بر بیام؟
داشتن دوستای این چنینی ، عزم آدم رو بیشتر جزم می کنه، دل آدم رو گرم می کنه ؛ و امید آدم رو تیزتر. اصلا مهم نیست که کاری که این دوستم داره می کنه جور بشه یا نه. ارزش همین قدمهایی که برای من برداشته اونقدر زیاده که هرگز فراموش نمی کنمش. و امیدوارم بتونم جبران کنم.
کلمه درست همان چیزی ست که نمی شود تعریف کرد ، تنها کار ویژه هایی دارد که برای فرزانه می نویسم : تبر، تیشه ، گل سرخ و یا بوسه ای که می شود به وسیله ی آن به شما گفت که دوستتان دارم !
کافه کتاب ثالث
تهران _ مرداد 86
هستم.
نیستی.
اگر بودی ، تازه امروز ۶۹ ساله ت می شد. از این قرتی بازیا خوشت نمی آد. می دونم. کاش می شد دنیا رو به پات بریزم.
-----
" هنوز زنده ست لابلای حرفای تو هنوز نفس می کشه..."