تبليغاتX
simon's lake
مرگ من روزي فرا خواد رسيد ........ در بهاري خالي از فرياد و شور

ایمان نیست.

دین نیست.

مذهب نیست.

 عشق هم نیست.

حتی سخت هم نیست.

شاید کمی سخت باشد فقط کمی .

مبارزه است.

مبارزه ی تن با نفس.

عقل با دل.

موقعیت های تنگ سختی ش رو نشون می ده.

همون وقتی که توی اتوبوس بدون کولر با پرده های آبی چرک کنار مسافرهای زمخت اما اصیل ،می شینم قدری فقط لختی سختی اش را می چشم.

همون وقتی که بطری آب معدنی یخ زده سرریز می کند آب گوارا را توی حلق همسفری صندلی جلویی ام .

همون وقتی که از فرط تشنگی چشم روی هم می ذارم و برای جلوگیری از ریا حتی پیش خودم  صحنه ی تاریخی کربلا رو کنار می زنم و به پارچ آب خنک سر سفره ی افطار فکر می کنم.

همون وقتی سختی ش رو می فهمم که لبریز می شم از حس غرور برای پیروزی تو مبارزه ای که حریف ش خودمم.

مثل کشتی یک نفره می مونه. یا جودوی یه نفره . یا شمشیر بازی یه نفره. خودم با خودم.

از سال اولی که روزه گرفتم  می دونستم تقلیدی در کار نیست. حتی جبر هم نیست مثل نماز. راه همون راهه. اونها فقط راهنمان: پدرو مادر . اونا یه چیزایی رو تو من کاشتن. مثل فنداسیون ساختمان. دیوارها رو خودم بالا بردم. حالا اما خاطرم جمعه که  دیوارهام محکم ن . زیر ساخت محکمی دارند. یه خط قرمز دور همه ی حرفها و حدیث ها وشعار ها و تبلیغات همه جوره. من روزه می گیرم فقط و فقط برای خودم. برای امتحان خودم. فلسفه ی روزه گرفتنم حتی اگه قبول نباشه چون ماهیتش شخصی/استدلالی هست کفایت می کنه برام. این مبارزه رو دوست دارم و به ش افتخار می کنم.چون پیروزم.

روزه تنها عهدیه که با خودم می بندم و همیشه پای عهدم می ایستم. این تنها رودررویی با خودم رودوست دارم؛ صرفنظر از تمام احکام شرعی و غیر شرعی ش.

 

+ نوشته شده در  جمعه 30 شهریور1386ساعت 16:41  توسط محبوبه / فرزانه   | 

یه استادی داشتیم یه شعار داشت. می گفت تو خوب باش.

این روزها موندم مرز خوب بودن با بد بودن کجاست؟ کی تعیین می کنه چی خوبه و چی بد؟

با این حال من سعی خودمو می کنم که بد نباشم . همین که به قصد آسیب نمی رسونم ، همین که به عمد دل کسیو نمی شکونم ، همین که اراده می کنم مفید باشم، همین که به اختیار ضربه نمی زنم و مانع نمی شم ، فکر می کنم کافی باشه. نیست ؟

آقاجون م همیشه می گفتند: "الاعمال بالنیات . عمل هرکی با نیتش سنجیده می شه. "

نیت وقتی شر نباشه حتی اگه باعث کدورت بشه چون حاصلش خیر هست کفایت می کنه.

 

 

---

برای نویسنده ی نظر خصوصی دیروز

کمی بگرد ببین هیچ جوری به " جزایری ها " و صل نمی شین؟ اگه شدی بدون که آشنا که چه عرض کنم فامیل از آب دراومدیم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 شهریور1386ساعت 14:6  توسط محبوبه / فرزانه   | 

 

۱

یه هفته ست یه مهمون کوچولو ، فرزانه رو برده تو عالم کودکی. فرزاد برادر زاده ی 11 ساله ، منو با هم بازی ش اشتباهی گرفته. از تو پ بازی و کارت بازی گرفته تا اسم فامیل همه جوربازی کردیم با هم. با لب تاپی که باباش براش اورده _ داداشم آمریکا زندگی می کنه _ هی آهنگ رد و بدل کرده باهام. همه ی آهنگ های رپ رو حفظه . با این حال خیلی سریع سلیقه ی موسیقایی ش رو تونستم عوض کنم. الان یه فایل باز کرده برای موزیک بی کلام و کلاسیک . هم ناظری گذاشته تولب تاپش هم علیزاده . تازه هتل کالیفرنیا و سلکشن مینو رو هم برده .

کارتهای بازی ش داغون شدن بس که کف دستش عرق می کنه. 3 تا ورق آ 4 رو به هم چسبوندم و با ی تیکه از مجله های متفرقه ی قدیمی 42 تا کارت براش درست کردم؛ به یاد زنگ های حرفه وفن. با ماژیک هم عدد ها رو براش نقاشی کردم. با وجودی که خیلی اذیت می کنه – پسرا اصئلا ذاتشون اذیت کردنه – امشب که میخواد بره از همین الان جای خالی ش رو می تونم حس کنم. کلی با مزه ست این بچه. هر چند که خیلی رابطه ی عاطفی با هم نداریم _ این به خلقیات مادرش برمی گرده – ولی خوشم می آد ازش. از همین الان فکر می کنه قراره افتخار خانواده باشه و چه پزی می ده که نوه ی اول پسریه. خلاصه ماجراهایی داشتم باش این یه هفته.

کاش می شد صداش رو می ذاشتم تو وبلاگ . نمی دونید چه طور ادای عادل فردوسی پور رو در می آره. آهان . اینو نگفتم . این بچه خوره ی فوتباله. چنان اطلاعات ریز و درشتی داره که حتم دارم آینده ی درخشانی در انتظارشه. هر چند به من قول داده اگه خواست سری تو سرا دربیاره با یه اسم فامیل مستعار این کارو بکنه . "فرزاد جزایری " این اسم یادتون باشه برای سالهای بعد.

همین دیگه. فعلا این یه هفته که به فرزاد و بازی هاش گذشت . امشب که به سلامتی بره خونه شون منم زندگی م می افته رو غلطک همیشگی . از اول مهر هم که دوباره درس و درس و درس . ماشینم رو هم که خداروشکر فروختم . دیگه خرید خونه برام یه عذاب نیست که برای یه قوطی کبریت از درسم جدا بشم. حالا دیگه همونی شد که همیشه می خواستم هفته ای یه بار خرید کلی.

آها اینو هم بگم . فردا شب می خوام برم شوشتر. دایی هام می خوان برای پدربزرگم قلقل نذری پخش کنن. قلقل یه جور آش محلیه که با حلیم درست می شه. از آش و حلیم ولی خوشمزه تره.

فعلا که فرزانه ی محبوبه ، رو خط مستقیم منحنی سینوسی قرار داره . این شبا خیلی راحت می خوابم ؛آروم و مطمئن. کاش می تونستم برای مسبب ش کاری انجام بدم به رسم تشکر . و حالا که تایپ متنم تموم شده درد رو تو ساق دست راستم حس می کنم؛ اثر توپ های که واسه فرزاد به قول خودش سانتر کردم.

خودش می گه  عمه بنویسم شب برات می خونم : وقتی رفتی باز هوا بد شد / هر چی غم بود جلو پام سد شد

بچه پررووووووووووووووووو

 

2

برای اوریانا فالاچی

 

در تمام شب چراغی نیست .

 در تمام شهر

 نیست یک فریاد .

 ای خداوندان خوف انگیز شب پیمان ظلمت دوست 

تا نه من فانوس شیطان را بیاویزم

 در رواق هر شکنجه گاه پنهانی این فردوس ظلم آئین ،

 تا نه این شب های بی پایان جاویدان افسون پایه تان را من  به فروغ صد هزاران آفتاب جاودانی تر کنم نفرین  ،-

  ظلمت آباد بهشت گندتان را ، در به روی من

 باز نگشائید !

 

در تمام شب چراغی نیست .

 در تمام شهر

 نیست یک فریاد .

 

 چون شبان بی ستاره قلب من تنهاست .

 تا ندانند از چه می سوزم من ، از نخوت زبانم در دهان بسته ست .

 راه من پیداست .

 پای من خسته ست .

 

پهلوانی خسته را مانم که می گوید سرود کهنه ی فتحی قدیمی را .

 

با تن بشکسته اش ،

                           تنها

زخم پر دردی به جا مانده ست از شمشیر و ، دردی جانگزای از خشم :

 اشک ، می جوشاندش در چشم خونین داستان درد ؛ 

خشم خونین، اشک می خشکاندش در چشم .

در شب بی صبح خود تنهاست.

 

از درون بر خود خیمده ، در بیابانی که بر هر سوی آن خوفی نهاده دام

دردناک و خشمناک از رنج زخم و نخوت خود ، می زند فریاد :

 

" – در تمام شب چراغی نیست

در تمام دشت

نیست یک فریاد ...

 

ای خداوندان ظلمت شاد !

از بهشت گندتان ، مارا

جاودانه بی نصیبی باد !

باد تا فانوس شیطان رابرآویزم

در رواق هر شکنجه گاه این فردوس ظلم آئین !

 

باد تا شب های افسون مایه تان  را ، من

به فروغ صد هزاران آفتاب جاودانی تر کنم نفرین ! "

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 شهریور1386ساعت 15:50  توسط محبوبه / فرزانه   | 

خواب دیدم.

خواب دیدم شلوار جین سفید پوشیده بود با تی شرت آبی آسمونی . همون عینک آفتابی همیشگی ش رو هم گذاشته بود رو چشماش.

 وقتی دست ش رو گذاشت پشت کمرم که از خیابون رد بشیم، لرزیدم . وقتی تو کافه بازوشو انداخت پشت کتفم، لرزیدم. وقتی به بقیه گفت" نه من و فرزانه همین جا می مونیم، شما برید "، بازم لرزیدم.

 

خنده هاش مال خودش بود. پلک هاش خودش بود. هرچی فکر کردم بندهای انگشتاش یادم نیومد. ناخن هاش چه شکلی بود؟ ته ریشش ولی خودش بود. هر بار می گم صورت ، تنها نقطه ی تمرکزت نباشه . به چیزای دیگه هم دقت کن. پهنی ابروش هم مال خودش بود.

 

 خوش گذشتن صفت خوبی برای بودن باهاش نبود. چیزی بیشتر از خوش گذشتن به آدم می گذشت. یه جور حس آرامش. یه جور امنیت . با وجودی که بعدش هر کدوم می ریم پی زندگی خودمون ولی باز هم همون کسری از زمان که پیش ش هستم مثل یه عمر با اطمینان می گذره. همه ی اینا رو تو خواب به خودم یاد آور می شم.

موبایل ش زنگ می زنه. می ذاردش رو سایلنت . به ش می گم جواب بده. جواب می ده . می گه بعدا بام تماس بگیرید لطفا . خدایا من که حتی تو خواب هم می دونم این فقط یه خوابه ولی چرا من ؟ چرا من باید این خواب رو ببینم؟ این نشونه ی چیه؟

 موبایل من که زنگ خورد خودش دکمه ی سبز رو فشار می ده و گوشی رو می ده دستم . می گه " تو جواب بده. شاید مامانت باشه". علی سلطانی یه . به ش می گم "عکست رو تو شهروند دیدم. خوشحالم که بیکار نموندی بعد از شرق. "

 آدمهای تو کافه چپ چپ نیگام می کنن. به ش می گم می خوام برم. باید بیدار شم. می گه بدرقه ت می کنم. وقتی می ایسته دو وجب از من بلندتره. سرمو کج می کنم که چشماشو حفظ شم. سرشو می آره نزدیک صورتم می گه می ذاری چشماتو حفظ شم؟ به اندازه ی یه فصل خواب زمستونی خرس های جنگل بین بازوهاش گیر می کنم. خط موربی از ته مردمک چشمم می رسه به مرمک چشمای کمرنگش. می گه قلبم می سوزه. دستمو می ذارم رو قلبش . لباسش سرده . لباش سرده . پوست صورتش که گرم بود ولی؟"دوباره می بینمت. " اینو خودش می گه. چهره ش هیچی نداره. نه غم . نه شادی. نه امید. نه یاس . مطمئنه اما. کجا؟ من می پرسم.

 بیدار شو. بسه بخوابی دختر.موبایلمو نگاه می کنم. ساعت 11 صبحه. یه کار اداری 30 دقیقه ای رو یه هفته س امروزو فردا می کنم. هر روز می گم فردا زودتر بیدار می شم. و هر روز، فردا دیرتر بیدار می شم.

چشمامو می بندم. دوباره خودشه . با همون ته ریش جوگندمی. بدون عینک. با چشمای کمرنگ. ابروهای پهن و لحن عمیق ولی آروم :" هنوز وقتش نشده. انجامش می دی . مثل همه ی کارهات. فقط باید به دلت بیفته. "

پتو رو پس می زنم: تو از کجا می دونی؟

اون کیه ؟ از کجا می دونه؟ چرا انقدر آشناست. کجا دیدمش قبلا ؟

 

  

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 شهریور1386ساعت 12:37  توسط محبوبه / فرزانه   | 

1

ذهنیت های مادی نمی تونن مفاهیم رو هضم کنند. تعین و موجودیت فیزیکی تنها راه شناخت هست براشون. کنار اومدن با این جور آدمها کار خیلی سختی نیست.  اتفاقا برعکس . قدرت تشخیص اینجور آدمها شئ/ جسم هست  با هر عنوانی: املاک و مستغلات ، حساب بانکی ، جواهرات ، وسیله ی مارک دار خونه .   . به این ترتیب به راحتی قابل تفهیم هستند. اما نه با عشق . نه با احساس .

مشکل تو رابطه با آدمها وقتی شروع می شه که روابط ذهنی شکل می گیرند. ترجمه ی  ذهنیت ها به پیچیده گی انسان،  وزن مضاعفی رو اضافه می کنه. هرچند لذت این جور روابط به قدری زیاد هست که به راحتی خط بطلان رو همه ی روابط مورد قبلی می کشه .

ملموس تر می نویسم ش. این فعلا فقط یه ذهنیت هست که برام ایجاد شده. روش کار می کنم و می نویسمش . انگیزه ش رو مریم به م داد؛ مریم – فرشته ها اینجا همه گریانند . ممنونم خانومی.

 

2

محبوبه داره قد می کشه. خودمم متوجه نشدم چطوری کشفش کردم. یهو موقع تنظیم وبلاگ نوشته شد. ولی هست. موجوده. من می بینمش. حسش می کنم. دوستش دارم. حتی اگه عینیت نداشته باشه. اونقدر قوی که حتی می تونه فرزانه رو ترمیم کنه.

 

3

قلبم درد می کنه. هیچ ربطی به اضافه وزن و این چرتو  پرتا نداره. جواب آزمایشم همه چیز رو نرمال نشون می ده. قلبم از جای دیگه خرابه. محبوبه داره ور/ زش می ده. باید باش مهربون باشم. گاهی بدجوری می تپه . می ترسوندم. فشرده می شه. پربغض می شم. کو بهونه واسه گریه؟ اشکم در نمی آد. گلوم رو هم به درد می اندازه .

 

4

حالم خوبه . کنار می آم با بندهای بالایی ؛ بی دردسر ، بی هوار شدن روی کسی و بدون اینکه زحمتی برای کسی فراهم کنم .   

 

----

جواب رها دوست شوایچی

چرا عزیزم. خودم هم همین حدس رو زدم. مرسی ازت.بوس.

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 شهریور1386ساعت 12:12  توسط محبوبه / فرزانه   | 

مثل همین سکونی که اینجا حکمفرما شده ، بند بند وجودم دچار رخوت شده.

بی دلیل . بی انگیزه . بی پناه. در به در. غریب. اما دلشاد . سرخوش. اونقدر که  بشه از لحظه لحظه،  دنیایی پر امید ساخت. تناقض داره ادعام. ولی هست.

حتی نوشتنم هم نمی آد . فرزانه ای که از ترک دیوار هم سوژه می ساخت برای نوشتن .... شده محبوبه ای که داره مرور می کنه خودشو.

حیف قلبم که یه روزی به تو دادمش امانت

چشمای بارونی من کرده بودش به تو عادت

به کی دادمش امانت؟ آخرین بار پسش گرفتم که. نه نیست. اون آدمه نیست.

کاش عاشق بشه . بشم. این حس پر تپش ، بدجوری جاش خالیه . عاشقیت  هست . مجال می خواد برای بروز. برای مهربانی . برای ورزیدن . ورز دادن . ساختن و شدن .

وقتی رفتی هوا باز بد شد

هر چی غم بود جلو پام سد شد

کی رفت؟ کدوم غم؟ سد چی؟ چرا بهونه ی الکی می گیرم؟

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 شهریور1386ساعت 10:55  توسط محبوبه / فرزانه   | 

1

کشف کردم. کشف می کنم. هر لحظه . با هر مشکلی .  خود آگاه و نا خود آگاه. هر بار که ذهنیتی برام شکل می گیره و ثبت می شه تو ذهنم به یه کشف تازه می رسم. آخرین کشف م همین کاشف بودنمه. جالبه؟ مسخره ست؟ همینه که هست.

 

2

به من چه که دیگران چه طور فکر می کنند راجع به یه مسئله ی کاملا شخصی. دین. مذهب. عقیده . باور . یا هر مفهوم ذهنی دیگه . تکثر تصورات بیشتر از اونی هست که بخوام با حتی فقط یه نفر دیگه هم عقیده باشم. مهم احترام به عقیده است . مهم دوست داشتن با وجود تمام تضادهاست.مهم عاشق بودنه.

می شناسم آدمی رو که قرآن رو به زیباترین صوت ممکن می خونه .همین آدم ریزترین اطلاعات رو راجع به انواع مشروبات الکلی داره. و زمانی که درباره ی این تضادها ازش سوال پرسیدم برام توضیح داد که چطور با دوستانی مهمونی دوره ای  داره که هر کدوم از یه کیش هستند . کیش های کاملا مختلف . یهودی و  مسیحی . خیلی دلم می خواست ببینم چطوری دوست مسیحی ش از دم دستشویی تا جانماز براش روزنامه می اندازه فقط به این احترام که مسلمونها پاک و نجسی رو بیشتر رعایت می کنند.

 

3

بعضی جمله ها هستند مثل دستور العمل . دستورالعمل هایی برای زندگی. تو شرایط تصمیم گیری فقط این جمله ها هستند که با رعایت شون می شه  پیش برد  زندگی رو. از این جمله ها زیاد شنیدم. بیشترشون رو هم آقاجونم به م گفتند. مستقیم و غیر مستقیم.

تحت هر شرایطی بگو شکر .

هر مشکلی که پیش می آد ، جای شکرش باقیه . ممکن بود اتفاق بدتری می افتاد.

...

...

باید یکی کی یادم بیاد. می تونه در حد یه کتاب بشه. مثل همین کتاب کوچک نکته های زندگی . همین جمله ای که این بالا تو ویترین نوشتم از این کتابه.

حالا شاید وقتی دیگر.

 

4

به پیشنهاد دوستی رزومه کاری باید می نوشتم. هر چند درست و درمون بلد نبودم . هیچ وقت جایی رسمی کار نکردم. اما وقتی لیست کردم دیدم ای بابا. کم هم کار نکردم ها. پراکنده  ولی  مرتبط. چه خاطره هایی و چه تجربه هایی .

و ما دوره می کنیم

روز را

همچنان

و شب را

همچنان

هنوز را.

 

5

ممکنه شعر شاملو روتو بند قبل اشتباه نوشته باشم ولی حس من فعلا همینه .

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 23 شهریور1386ساعت 23:25  توسط محبوبه / فرزانه   | 

 

اولین شب تولید وبلاگم با اولین شب ماه رمضون !

خارج از فضای دینی حاکم بر اذهان و فارغ از اتمسفر مذهبی می نویسم.

 

موجودیت نیروی برتر انکار ناپذ یره . چه فرقی می کنه اسمش چی باشه . چه فرقی می کنه اسم وبلاگ من چی باشه. این جمله ها مال خالقش هستند : فرزانه یا محبوبه یا حتی هر تصویر ذهنی ای که برای مخاطب خلق می شه .

 

بدن انسان ساعت شلمن داره : ساعت بیولوژی . فکر  کنم همینو به ش می گن. تو کتابا و مجله های روانشناسی خوندم که 21 روز برای "عادت کردن " به هر چیزی برای انسان کافیه. روعدد 21 مکث می کنم . عادت کردن به پرهیز از لذایذ غریزی برای یک ماه روح رو آماده ی پذیرش می کنه. عذر 7روزه ی زنها رو که کنار بذاریم  عدد یک ماه توجیه می شه .

 

دارم تمام تلاشمو می کنم که  به چشم یه علاقه به ش نگاه کنم. یه سنت. یه اخلاق . یه کاری که آقاجونم دوستش د اشت. خودم دوست ش دارم . و نه به خاطر حرف هیچ آدم دیگه ای. نه به خاطر هیچ کتابی .

 

ماه رمضون  به خودی خود شکوهمنده حیف که ترکیب می شه. مثل سطل رنگی که قراره یه دیوار پر لک رو سپید کنه ولی به خاطر سفید کردن  اون سطل رنگ  ، هی توش رنگ های دیگه ای  می ریزن.دیگه وقتی رنگ به دیوار می رسه سپیدی دربرنخواهد داشت.

 

می خوام سپید بشم . پس از کاسه ی چشم خودم نگاش می کنم. اولین سالی که روزه گرفتم همین حدودای  سال بود: شهریور  یا مرداد 61 . تابستون بود . مدرسه تعطیل بود. بعد از سحر ونماز صبح می خوابیدم تا ظهر. ظهر از خستگی بیدار می شدم و یه چرخی می زدم . گرسنگی که غلبه می کرد خواهرم رو نشونم می دادن : " بگیر بخواب که گشنگی عاجزت نکنه " می خوابیدم تا دم دمای غروب.

 

 فقط دو سال با آقاجون سر سفره ی افطار و سحر نشستم. بعدش"قند "  شیرینی جمع سفره رو گرفت. هرچند که گاه و بیگاه آقاجون همراهی می کرد بامون. عادت هاش رو ناخواسته منتقل می کرد وما هنوز نا آگاهانه تو این ماه از برنج بری می شیم. کتلت ، نون و پنیرو سبزی ، فرنی ، آش ، سوپ ، تخم مرغ عسلی  می شه الگوی غذایی این یه ماه .

 

تا بزرگ بشم و عادت سحر خوردن از سرم بیفته ماه رمضون باید سر کلاس درس می نشستم . خواب روزه داری کم کم محو شد. تا الان که روزه رو با بیداری رنگ می زنم.

 

اون موقع ها شب های اول ، ماه بلندگوی حنجره ی آقاجون تلقین می کرد به مون :" نیت می کنم روزه باشم روزه ی ماه مبارک رمضان تمام یک ماه برای رضای خدا واجب قربتا الی الله . "  من که رفتم دبیرستان این رسم برچیده شد از خونه مون.دبیربینش گفته بود لزومی به گفتن به زبون نیست.

 

اگه بشه فکر کرد و شمرد همه ی موجودات  و کائنات رو و اگه بشه وقت گذاشت و دل سپرد به عمق مفاهیم خلق شده از ازل تا الان  ، می شه امیدوار بود که همه چیز رو به تعادل می ره . رو به بهبودی اگر وتنها اگر دونست . باید بدونیم. این یک وظیفه ست. وظیفه ای که زندگی رو معنا می ده.

برای دونستن باید جهل رو زدود. تخته ی دنیا تو وجود تک تک خودمون علم شده. باید تخته پاک کن  رو اول به خودمون بسابیم بعد برسیم به بقیه.

 

برای شرافتمند بودن ؛  لختی کزکردن به درون و بریدن از غریزه رو حتی پزشک ها هم تجویز می کنن . بی خیال تبلیغات سو و تظاهرات دنیوی محیط پیرامون .

 

تواتاق من هیچ چی جز محبوبه نیست. محبوبه ای که فرزانه گی رو تمرین می کنه . چه باک اگر چشم ناپاک ، نگاه هرزه ای هم دوخته باشه . یاد صدای آقاجون بخیر که از امشب شروع می شد و بلند بلند می خوند و صداش تو تمام خونه می پیچید و نمی ذاشت حواسم جمع کتاب خوندنم بشه  : فی عامی هاذا وفی کل عام ما ابقیتنی فی یسر منک و عافیت وسعته رزق و لا تلخنی من مواکب الشریفه ....

 

آقاجون تلخنی نه .  بگید  تخلنی . هر سال . حتی از رو. شاید شیطنت می کرده  . می خواسته همراهی ش کنم و شاید ......

روحت شاد مرد بزرگ

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 شهریور1386ساعت 0:41  توسط محبوبه / فرزانه   |