تبليغاتX
simon's lake
مرگ من روزي فرا خواد رسيد ........ در بهاري خالي از فرياد و شور
 

منم آری منم

که از این گونه تلخ می گریم

که اینک

زایش من

از پس دردی چهل ساله

در نگرانی این نیمروز تفته

در دامان تو که اطمینان است و پذیرش است

که نوازش و بخشش است

 

 

 

 

 

و دیری نخواهد گذشت

که چشم انداز

خاطره یی خواهد شد

و حسرتی

و دریغی .

....

 

 

احمد شاملو

 

+ نوشته شده در  شنبه 17 فروردین1387ساعت 15:52  توسط محبوبه / فرزانه   | 

 ۱  واژه ها از ذهنم فرار مي كنند .

۲  نوشتن كم آورده ام .مدتهاست.

۳  اينجا چيزي كم دارد  . مثل خودم.

۴  التهاب حتي ساخته گي اش هم ، نبض زمان را پر شور مي سازد.

۵  دلم يه بغل گريه مي خواد.

۶  يه آدم. يه آدم قوي . يه آدم فهميده . يه آدم ...

۷  خانه ي دوست كجاست؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 فروردین1387ساعت 18:8  توسط محبوبه / فرزانه   | 

 

یک : داشت کم کم به رنگ روزهایی که قرار بود آلبالویی باشند عادت می کرد . آداب بی قراری . یعقوب یاد علی.

دو : چهارشنبه سوری فرزانه خودش آتش سوزاند با ترکه های خشکیده توت حیاط خانه شان !

سه : از طریق خطوط سیم و پیام گفت به جایش بنویسم تا بیاید . اهم.. معرفی می کنم: دوستَک فرزانهَ ک . دخترکی شیطونک .

چهار : هی شکوه از گرومب گرومب قلبش که قبلا گفته بود چاره این طبالی ها "پوستِ " و آرامشی که حس لامسه هدیه میده ... الی آخر. 

پنج : پرسید:شادی؟! از این که سال نو به مبارکباد آید، شاید! منتظرجواب هم البته که نماند.

شش : از این خاصیت کشسانی کلمه هاش که ته بویی از لهجه ای داره، لذت می برم! (هر کی صدای فرزانه رو شنیده دستش بالا! )

هفت : مسعودک بهنودک : " سال آینده وبلاگ های ایرانی دنیا رو به تسخیر می کشن! "  خب رفقا ! ببینم کدومیک از ما در تسخیر این دنیا بر بقیه پیشی می گیره !؟! ( آ..آ.. من یکی که هنوز قصد ندارم دست از مزخرف نویسی به سبک خودم بردارم! شما چطور.. ؟! )

هشت یا ته نوشت برای نویسنده : با رعایت امانت به سبک خودت شماره گذاری شد. یادت باشه اگه شیشه هات جیوه ای بود پنجره های اتاقت رو برای شب پرده تور یا حریر نکشی... به مخصوص اگه مهمان عزیزی باشه! راستی بالاخره تونستی منو تجسم کنی پیش خودت ؟! وینک .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 21:42  توسط محبوبه / فرزانه   | 

 

چی می خواستم بنویسم؟یادم رفت.

۱  یه تو گردنی خریدم : کلید + قلب. حتی تصورش هم نمی تونم بکنم که کی می تونه تو  سال ۸۷  از اینا استفاده کنه.

۲  تا اطلاع ثانوی از اس ام اس استفاده نمی کنم.

۳  هوای اینجا به شدت دو نفره ست .

۴  " باز دل بهانه می گرفت ، بی پناه ، دربدر ، غریب" ........خدا لعنتت کنه کمال.

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 اسفند1386ساعت 16:20  توسط محبوبه / فرزانه   | 

 

دارم کتاب می خونم . اما چه قدر دیر . "کالبد شکافی ۴ انقلاب " از ازون دست کتابهایی که هر رشته و هر جایگاهی که داشته باشی باید اینو بخونی . مثل ایران بین دو انقلاب .

الان  اینجا پر از سوژه ست برای نوشتن و من هم پر از بهونه برای ننوشتن. دارم با لب تاپ زینب تایپ می کنم . یه هفته ای دستم می مونه . تا برگردم سر خونه و زندگی م . همزمان تی وی داره فیلم سینمایی نفت کش رو می ده . راهنمایی بودم که اولین بار دیدمش. چه قدر هم که عرق ملی م رو جریحه دار کرد . الان اما با هیچ محرکی نمی تونم تصور کنم که بخوام فردا ....

اونقدر حناها بی رنگ شدن که رفتم رنگ شرابی خریدم واسه موهام .

 

-------------------------------

اضافه بر سازمان

رفتم. رای دادم. فقط به خانوم ها.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 اسفند1386ساعت 21:16  توسط محبوبه / فرزانه   | 

 تو مثل شبای / مهتابی و بارونی

سلام

بعد از این همه مدت ننوشتن سلام هم باید بگم.

اونقدری سرم شلوغ نیست که و قت نکنم اینجا بنویسم. بدون سوژه هم نموندم. اوووه . اینجا و این موقعیتی که هستم  به اندازه ی کافی گز گز می ده به دستم ..... ذهنم بیشتر درگیره. علت اصلی اینه.

وقتی که نباشی / دلگیرم و می دونی

تقریبا رو دور افتادم. روزی یه فیلم خوب می بینم. درس هام رو  مرتب مرور می کنم. کتاب های تخصصی  می خونم و فم ترجمه رو هم سخت اما شیرین پیش می برم.

با این حال ذهنم درگیره. درگیر چی؟ نمی دونم. اما اونقدری هست که حتی نذاره اینجا  بنویسم.

حرفای دلم رو / با اشک تو می گفتم

اما یه چیزو خوب می دونم. و اون هم جای خالی یه حس.  فقط همین. نه اینکه بخوام عاشق بشما ! نه . اصلا. ولی بدجوری دلم برای اون حس انتظار تنگه.

بارون که  می باره / باز یاد تو می افتم

خداحافظ فعلا.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 اسفند1386ساعت 20:48  توسط محبوبه / فرزانه   | 

 

 خودشو نشون می ده . از رو زاولی که کلاسا شروع شدند. به جز یکی دو درس بقیه تکراری بودند و کسل کننده. کوزه گر هنوز هم از کوزه شکسته آب می خوره. یه استاد ارتباطی که به نظر می رسه بایدهمه ی فنون ارتباطی رو بلد باشه و به کار بگیره ...نه ایراد نمی گیرم. ولی خدایی ش تو ذوقم خورد. حالا من موندم و یه بار تحقیق و خوندن و خوندن و نوشتن. چه قدر باید سپاسگذار پسر عمه م باشم که نوروز 67 با سماجت وارونه منو وادار به خوندن کتاب کمدی سایه ها کرد؟پرت نرفتم. اگه از همون موقع عادت به کتابخونی نمی افتاد به جونم الان به این راحتی نمی تونستم سر کلاس جواب بدم. از 11 نفری که سر کلاش هستیم به جز یه مدیر روابط عمومی ، فقط من و دو تا پسر دیگه کار مطبوعاتی کردیم و کتابهای دوره ی لیسانس رو دوره کردیم. 7 تا دختر دیگه فقط جزوه های سنجش تکمیلی رو خوندن. یعنی حتی نمی تونن تیتر بزنن .نمی دونم شاید هم بتونن. به هر حال این عادت به کتاب خونی بدون هیچ ژست روشنفکرمابانه ی مسخره ای، خوب جوری داره به م کمک می کنه.

موضوع یکی از تحقیق هام همین الان هم معلومه: جنبش های نوین اجتماعی : فمینیسم، حقوق بشر  و محیط زیست. از یک شنبه تا حالا بیشتر از 10 تا مقاله خوندم و 2 تا کتاب. اولین جلسه  بعد از عید نوبت ارائه ی کنفرانس منه. نمی خوام یه کار بزن دررویی ارائه بدم. فقط خداوند ما رو از شر آلودگی های صوتی این شهر در امان بدارد. ( آمین ش رو شما بگید )

تا برم چای بریزم و تخم مرغ آب پزم رو ا ز رو گاز بیارم ، یادم رفت چی می خواستم بنویسم. این یکی از مشکلات زندگی بدون مامانه.  لباسهایی رو که دو روز خیس گذاشتم تو آب و پودر بماند . از اینکه به خاطر خودخواهی یکی رو بخوایم حالم بد می شه. این که دلتنگ خونه و مامان هستم رو ، دارم تفکیک می کنم از اینکه چه قدر لازمش دارم. این سوهان روحی لازم بود واسه من. دست کم تو خلوت خودم مجاب می شم. البته یادم نمی ره که :"دل خوشی ها کم نیست . مثلا این خورشید "  مثلا همین خواهرم. می رم خونه شون. روح آقا جون به وضوح تو خونه شون دیده می شه. از اخلاق های خودش گرفته تا دست و دلبازی های همسرش .

پاشم . پاشم. باید برم انقلاب . دو تا کتاب می خوام و یه دفتر  بزرگ واسه جزوه های درسی م .

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 بهمن1386ساعت 8:3  توسط محبوبه / فرزانه   | 

 

 به دختر 21 ساله ای که نه روزنامه می خونه و مجله و نه تلویزیون تماشا می کنه و نه سینما می ره  چی بگم؟ در باهوشی ش شک ندارم. هر چند زیبایی ظاهری مزیت نیست ، اما برگ برنده ای ست در دستان تهی از اطلاعات عمومی ش .

 کیوسک مطبوعاتی نزدیک خونه مون تا ساعت 9 صبح روزنامه ی دلخواهم رو تموم می کنه. شاید هر روز با صدای کلید در بیدار می شه این دختر خانوم 21 ساله که سر صبحونه سوالش رو با اعتراض می پرسه : هر روز روزنامه می خونی؟

در می مونم در جواب. ترم یک کارشناسی ارشد ارتباطات هستم با 8 سال فعالیت مطبوعاتی بدون آرشیو و البته در شهرستان. همه ی خوانده ها و تجربیات و دریافته هام رو در کسری از زمان مرور می کنم . جوابی پیدا نمی کنم . بسنده می کنم به ذهن پرسشگر . جواب توی مشت داره : که چی؟ گیرم که فهمیدم توی مملکتم چی می گذره ، مگه می تونم کاری بکنم؟

و من یاد اون زن افغانی می افتم که وقتی پس از سالها فعالیت سیاسی و حقوقی حین سیب زمینی پاک کردن در پاسخ پسرش که پرسیده بود  مادر چه فایده ؟ گفته بود :" هیچ. اما این هیچ با اون هیچی که اگه هیچ فعالیتی نمی کردم خیلی فرق داره پسرم ."

دانستن اگر موهبتی الهی نباشد که هست ، کارکرد ویژه ای در زندگی داره . بر فرض که هیچ خبری نخونیم ، هیچ اطلاعی نداشته  باشیم و ...تصوری نه از این جهان کنونی که هیچ جهان دیگری نمی شد داشت. از روز اول اگر انسان اولیه توی همین بی خبری دلخواه هم خونه ایه 21 ساله ی من باقی می موند، تمدنی اصلا به وجود می  اومد؟ بی دلیل نیست که یکی از اندیشمندان ارتباطات در تعریف موجود زنده،  ارتباط با دنیای پیرامون رو شرطی علاوه بر نفس کشیدن برشمرده.

هم خونه ایه 21 ساله ی من از آزمون و خطا به نتیجه نرسیده،  چرا که با توجه به سنش فرصتش رو نداشته.  ولی چه  چیزی  باعث می شه اینقدر بی توجه به رسانه ، سرگرم درس و مشقش بشه ؟ هرچند هوش و استعدادش  جایی برای شک و شبهه باقی نمی ذاره ، ولی اگه همین آدم جز درس و مشق و پروژه کمی ارتباطش رو با دنیای پیرامونش بیشتر می کرد  آیا موفق تر نبود؟

استاد عزیز آقای فریدون صدیقی که الفبای روزنامه نگاری رو به ما آموزش داد ، می گه که مخاطب باید خودش رو توی رسانه ببینه.  رسانه ها ی ما : مطبوعات و تلویزیون به طور اخص  ، نمایانگر من ِمخاطب هستند؟ با استفاده از برهان خلف بحثم رو ادامه می دم.

چند سال هست وبلاگ نویسی توی ایران باب شده؟ آمارهای ریز و درشت از استقبال روز افزون این پدیده خبر می دن. چرا؟ جز این هست که وبلاگ ها نمایی از جامعه ی نویسندگانشون هستند؟ طبق گفته ی استاد ، وبلاگ نویس تجلی ظهور خودش رو در این رسانه ی خاص می بینه . اما آیا تلویزیون اینجوریه؟ یا حتی روزنامه ها؟

من نه به عنوان نویسنده که از دیدگاه یک مخاطب صرف ، ریزبینی می کنم. ترجیح همیشگی ام این بوده که بیشتر مخاطب باشم تا ابزار رسانه ای. سریال ، فیلم مستند ، پیام بازرگانی و تقریبا اغلب برنامه های تلویزیونی با هیچ خط کشی هم ارز زندگی من و شما و هم خونه ی 21 ساله م نیست که بخواد جذبش بشه. جذبش بشیم.

امروز سر صبحونه داشتم ستون ثابت صفحه ی آخر روزنامه رو می خوندم . منتظر بودم تا از اون بالا یه کفتر بیایه که اومد. هم خونه ای 21 ساله م ، لایی روزنامه رو برداشت و تصمصم کبری ش رو به م گفت : می خوام از امروز روزنامه بخونم .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 بهمن1386ساعت 8:0  توسط محبوبه / فرزانه   | 

1111/01/01

 خب . بي هيچ حرف اضافه و کليشه اي دارم مي نويسم. اينجا . تو اتاق خودم. با سيستم خودم . دارم نفس مي کشم . اگه بخوام با تعريف موجود زنده ي انديشمندان ارتباطي خودمو تعريف کنم : خب بله. زنده م چون ارتباطم از نو آغاز شده. اين اعتياد نيست که بشيني پاي سيستم و قبل از اومدن روزنامه رو دکه بري صفحه ي آخر و ستون ظنز ابراهيم رها رو بخوني. حتي اعتياد هم نيست که همه ي ستونش رو بخوني و دنبال کفتر بگردي. و چه بي نمک مي شه پستخونه ش که نمي گه حالا چي جوري قراره از اون بالا يه کفتر بيايه. چه تهديد بشم و چه نشم ، از امروز باز مي نويسم اينجا. خوشحال مي شم حس قدرت طلبي و انتقام جويي رو ارضا کنم. اين حداقل فايده ايه که مي تونم داشته باشم. نه ؟ فرزانه نه اهل مبارزه ست با کسي و نه اهل جا زدنه. همين مبارزه اي رو که با خودم شروع کردم تموم کنم هنر کردم. هزار تا ايده براي نوشتن تو ذهنم داشتم. شايد کم کم و نم نم نوشتم . شايد وقتي ديگر. ممکنه کمي برم تو جلد يه بچه درس خون و هر از گاهي نوشته هاي تخصصي بيارم اينجا. بايد ببينم چي پيش مي آد. من همچنان اعلام مي کنم : بي وطنم.

+ نوشته شده در  جمعه 12 بهمن1386ساعت 1:43  توسط محبوبه / فرزانه   | 

حامد جان ! دچار سو تفاهم شدی . متاسفم. برای خودم. برای ت.و. برای جامعه ای که توش زندگی می کنیم. برای همه ی  حس های نا شکفته ای که زود دچار یخ زدگی سو تفاهم می شن. متاسفم. و تلخ.

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 دی1386ساعت 12:33  توسط محبوبه / فرزانه   |